باربدباربد، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 29 روز سن داره

باربد عزیز دل مامان و بابا

با دلی گرفته تقدیم به پدر ومادر عزیزم

(((((این دکلمه را تقدیم میکنم به پدر و مادرم که این روزها دلم بدجوری براشون تنگ شده از راه دور به دستانشون بوسه میزنم و با صدای بلند میگم عاشقشونم))))) وای از دست این تنهایی، وای از دست این دل بهانه گیر وای از دست این لحظه های نفسگیر ،ای خدا بیا و دستهای سردم را بگیر خسته ام ، باز هم دلم گرفته و دل شکسته ام در حسرت لحظه ای آرامشم ، همچنان اشک از چشمانم میریزد و در انتظار طلوعی دوباره ام همه چیز برایم مثل هم است ، طلوع برایم همرنگ غروب است ، گونه هایم پر از اشک شده و عین خیالم نیست ، عادت کرده ام دیگر…. عادت کرده ام از همنیشینی با غمها ، کسی دلسوز من نیست قلبم رنگ تنهایی به خودش گرفته ، دیگر کسی به سراغ من نمی آی...
5 تير 1391

سوالات باربد

عزیزم چند وقتی میشه ازمون در مورد چیز های مختلف  سوال میکنی ؟؟وپشت سر هم همش میپرسی این چی چی یه ؟؟؟؟؟؟؟؟ عاشق اینجور سوال کردناتم از صبح که بیدار میشی هر جا میری یک چیز جدید که میبینی میپرسی این چی چی یه ؟    و با دقت هم گوش میدی دیروز توی آشپزخونه ازم پرسیدی مامان این چی چی یه ؟ من هم گفتم آبچکان دوباره دستت را بردی طرف یه چیز دیگه و گفتی این  چی چی یه؟ من باز هم گفتم آبچکان دیدم کمی تعجب کردی ولی من حرفم را درست کردم گفتم آبچکان بزرگ -آبچکان کوچولو دیدم ایندفعه منظورم را فهمیدی . گذشت تا امروز رفتیم کارگاه بابا مهدی یک دفعه یکدونه آبچکان دیدی و به بابا گفتی  بابچونه بج...
5 تير 1391

ساختن خانه

باربد عزیزم این روزا عاشق خونه ساختن هر جا میریم دوست داره خونه بسازه حالا با هر چی با (چادر - بالش- میز- صندلی...) دوست داره مثل یه خونه باشه و بره توش . البته تک (اتابک) براش یه چادر خریده خیلی هم شبیه خونه است ولی علاقه چندانی به اون نداره دوست داره خودش بسازه و حتما خونه هایی هم که میسازه باید در داشته باشه .عاشق این کاراشم. امروز هم داشتم خونه را تمیز میکردم دیدم بالشهای مبل را برداشته و داره خونه میسازه البته نتونست    درست کنار هم بچینه برای همین از من کمک خواست منم براش درست کردم. بعد هم رفت تو اتاق یک پتو برداشت برد تو خونه اش و کشید روی سرش و گفت مامان باربد چیست(نیست) ...
4 تير 1391

تقدیم به روح مادربزرگم

((این نوشته را تقدیم میکنم به روح بزرگ مادر بزرگم که ١١ ساله از بین ما رفته و امروز)) ((سالگرد درگذشتش است.)) مردی مقابل گلفروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش بدهد تا برایش از طریق پست ارسال کنند. وقتی از گل فروشی خارج شد. دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریه میکرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید :(( دختر خوب چرا گریه میکنی؟)) دختر در حالی که گریه میکرد گفت:(( میخواستم برای مادرم یک شاخه گل رز بخرم ولی فقط ٧٥ سنت دارم در حالی که گل رز ٢ دلار میشود.)) مرد لبخندی زد و گفت : با من بیا من برای تو یک شاخه رز قشنگ میخرم. وقتی از گلفروشی خارج شدند مرد به دخت...
31 خرداد 1391

لالایی

    لالالالا گل مريم فداي تو مي شم هر دم لالالالا گل نازم خودم رو من فدات سازم لالالالا گل ياسم تموم عمر به پات وايسم لالالالا گل مينا به عشق توست چشام بينا لالالالا گل شب بو تويي خوشرنگ تويي خوشبو لالالالا گل گل پونه بابات مياد زودي خونه لالالالا گل لادن همه خوبي به تو دادن لالالالا گل نعنا فداي اون قد رعنا لالالالا گل گل لاله دوست داريم من و خاله لالالالا گل چايي دوست داريم من و دايي لالالالا گل زيره چرا خوابت نمي گيره؟ لالالالا گل خشخاش بابات رفته خدا همراش بابات رفته سوي كرمون تويي درد مرا...
31 خرداد 1391

داستان پرداز کوچولو

باربد کوچولو چند روزی کتاب داستان میخونه البته به شیوه خودش شروع میکنه روی  تصاویر کتاب به داستان گفتن.   البته یک کتاب داستانش را هم بیشتر از بقیه دوست داره هر موقع اسم کتاب میشه اون  کتاب را انتخاب میکنه وشروع میکنه توضیح دادن از روی عکس . توی این کتاب عکس یک بابابزرگ با نوه اش تا که باربد به این صفحه میرسه میگه مامان این باباجی و باربد ایشستن (نشستن) عاشق این داستان سراییش هستم چون  خیلی قشنگ توضیح میده    الهی مامان قربون این هوشت بشه داستان پرداز کوچولو اینم یه عکس از موقعی که باربد تو حال خودش داشت داستان میگفت با بدبختی این عکس &nbs...
31 خرداد 1391

باربد و نقاشی

باربد مامان این روزها علاقه خاصی به نقاشی نشون میده. البته برای چند دقیقه بعد حوصله اش سر میره ولی مامانی یه ایده جدید برای باربد داشت . یه طالبی داد به باربد جونی با یک ماژیک باربد هم تا دلش میخواست روی طالبی نقاشی  کرد.  و کلی هم ذوق کرد. الهی مامان قربونش بره. البته اولش باورش نمیشد که میتونه روی  طالبی  نقاشی کنه ولی بعد که دید میشه شروع کرد به نقاشی کشیدن .  بعد هم مامان طالبی را گذاشت تو یخچال و شب نشون بابا داد و بابایی کلی باربد را  تشویق کرد . البته تا حالا به اثر باربد دست نزدیم و باربد تا میره سر یخچال میگه (طابی من ناشی کردم) یعنی(من طالبی را نقاشی ...
30 خرداد 1391